عضو فعال حقوق بشر در ایران
اینجا باید دوباره خودم را بسازم، باید دوباره یاد بگیرم که به آدمها اعتماد کنم، دوباره یاد بگیرم که خانه یعنی جایی که دلم آرام میگیرد، نه فقط جایی که بدنم میماند. دل من اما هنوز با خاطرهها و رویاهای گذشته پیوند دارد؛ با خیابانهای ایران، با زنانی که برای زندگی و آزادیشان میجنگند، با صدای خفهشده هر فریادی که هنوز شنیده نشده.
غربت عجیب است؛ هم فرصت است و هم چالش. فرصت برای دیدن خودم، برای نوشتن، برای فکر کردن، برای دیدن ارزش زندگی از زاویهای که وقتی در وطن بودم، نمیتوانستم. اما چالش بزرگ است؛ هر روز که میگذرد، حس میکنم بخشی از زمانم در بین فاصلهها و سکوتها گم میشود.
با این حال، هنوز امید هست. امیدی که به من میگوید حتی در دورترین نقطه زمین، صدای یک زن میتواند شنیده شود، نوشتاری میتواند پیامی برساند و دلنوشتهای میتواند زنجیرهای از همدلی بسازد. شاید این غربت، مکان تنهایی باشد، اما همانقدر مکان تمرین امید و قدرت هم هست.
و در نهایت، یادم میآید که دل من تنهاست، اما تنها بودن به معنی بیصدا بودن نیست. مینویسم، میگویم، صدا میکنم. چون حتی در غربت، میتوانی بایستی، مبارزه کنی و زنده بمانی.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر