۱۴۰۵ فروردین ۶, پنجشنبه

صدایی که نمی‌رسد ؛ رنج مهاجر در سکوت خبری

 


وقتی ایران درگیر جنگ است و اینترنت قطع می‌شود ، حالِ یک مهاجر ایرانی فقط یک نگرانی ساده نیست ؛ ترکیبی از ترس ، بی‌خبری و درماندگی است که لحظه‌به‌لحظه سنگین‌تر می‌شود ، فاصله جغرافیایی ناگهان به یک شکاف عمیق عاطفی تبدیل می‌شود ، جایی که نمی‌توانی صدای عزیزانت را بشنوی و از امنیتشان مطمئن شوی ، این بی‌خبری از هر خبر بدی سخت‌تر است ، چون ذهن مدام بدترین سناریوها را می‌سازد ، در چنین شرایطی مهاجر بودن دیگر یک انتخاب یا فرصت نیست ، بلکه به احساسی از گیر افتادن تبدیل می‌شود ؛ نه می‌توانی برگردی و نه می‌توانی کاری انجام دهی ، فقط نظاره‌گری از دور هستی با قلبی که آنجاست و بدنی که اینجاست ، قطع اینترنت فقط یک محدودیت فنی نیست ، بلکه قطع یک خط حیاتی است ، خطی که آدم را به خانه ، خانواده و هویتش وصل می‌کند ، این وضعیت باعث می‌شود احساس گناه هم شکل بگیرد ؛ گناهِ دور بودن ، گناهِ امن‌تر بودن ، در حالی که عزیزانت در خطر هستند ، در کنار این‌ها ، حس بی‌قدرتی عمیقی وجود دارد ، انگار هیچ کنترلی روی هیچ چیز نداری ، اما در دل همین حال بد ، یک چیز باقی می‌ماند ؛ امید به این‌که این تاریکی موقتی است و دوباره صدایی ، پیامی یا نشانه‌ای از زندگی خواهد رسید ، مهاجر در این لحظه‌ها یاد می‌گیرد که چقدر ریشه‌هایش عمیق است و چقدر دور بودن می‌تواند دردناک‌تر از هر نزدیکی‌ای باشد

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر